رها کنید پرنده های آسمون ندیده رو..برو..!!!!
میلی نوشت: با اهداء سلام وعرض تسلیت ایام شهادت حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) مطلب ابن پستو کپیش کردیم از وبلاگ محترم ناگهان زن عشق می کارد و کینه درو می کند… دکتر علی شریعتی When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی... When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U... U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me And Kiss My Forhead N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.." وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .بعد از کارت زود بیا خونه وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U.. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U... I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago.. وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me! وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری.. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد That Day Must Be The Happiest Day Of My Life! اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری to tell someone how much you love, به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید ...آنانی که وقتی
هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم نیستند... ...آنهایی که وقتی
هستند،نیستند و وقتی که نیستند،هم نیستند... ...آنانی که وقتی
هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم هستند... ...آنانی که وقتی
هستند،نیستند و وقتی نیستند،هستند... میلی نوشت: سلام ..ایام شهادت مادر سادات رو به شما عزیزای دلم تسلیت میگم..التماس دعا دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت
و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود
را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.
همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار
نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر
حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. خاطراتم را جستجو میکنم . . .چه زود گذشت . . یادته اولین شبی که دیدمت، مثل همیشه آروم و ساکت.. چقدر حرف زدیم باهم . . . از خودمون گفتیم.. از دلتنگی، از دوست داشتن، از تنهایی.و خیلی چیزای دیگه .. چقدر احساس نزدیکی کردم بهت .. اون شب خیلی حرفا تو دلامون موند بیشترشو نگفتیم بهم.. چرا ؟ اما با نگاهمون قول دادیم . . که برای هم باشیم . . عهد کردیم که باهم کامل بشیم . . . به زبان نیاوردیم ولی قلبمون برای هم میتپید . . هر دو این احساس دوست داشتن رو باور کرده بودیم ولی انقدر مغرور بودیم که نمیخواستیم چیزی بگیم .. << چه افکار بچه گانه ای >> روزها گذشت و گذشت . . تا اینکه اون شب لعنتی رسید. . یادم نمیره .. تا الان که نرفته .. اما شاید یه روز مثل خیلی چیزای این دنیا اونم فراموش شه !! گفتی میرم..برم بهتره..چقدر اون لحظه دوست داشتم بگم نه.. اما سکوت کردم گفتی به یادم باش . . سکوت کردم بهم گفتی که قول دادی محکم باشی .. میخواستم بهش بگم بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود ولی بازم سکوت کردم.. از من پرسید بعد از من چیکار میکنی ؟ گفتم معلومه زندگی سکوت کرد...سکوت کردم نگاهم کرد . . . نگاهش کردم لبخند زد . . . لبخند زدم گفت پس برم ؟ گفتم برو قبلش حرفی نداری ، نمیخوای چیزی بگی . . . ؟ چقدر حرفها داشتم باهاش اون لحظه . . << مواظب خودت باش >> سکوت کرد . . بعداز چند لحظه پرسید << دوستم داری >> چرا گفتم نه ؟ کاشکی میگفتم چقدر میخواهمش لحظهٔ آخر بود هر دو ساکت هر دو مات با نگاهش پرسید همین ؟ گفتم این رسم روزگاره .. هر دو یه نفس عمیق کشیدیم تا بگیم محکمیم دستمون نگاهمون و راهمون برای همیشه از هم جدا شد . . میلی نوشت: سلام..متن بالا مث خیلی از پستای این وبلاگ مال خودم نیست،فک کنم کار م مقدس باشه،نمیدونم یهو دیدم یه پست موقت گذاشته آره حرف خودشه، من که اومدم بگم دارم میرم آموزشی سربازی دیروز تقسیممون کردن، صبح بودا ولی شانس سگی سگی ما افتادم تکاوری نیروی زمینی ارتش لواسون، ای داد مث بقعه آرزوهام که آخرش اونی نشد که میخواستم اینم روش،عیبی نداره ما هم خدایی داریم.. الهی شکر،در کل عرض شود که حداقل دوماهی نمیباشییم قراره تو این مدت دوماهه مرد بشیم هه کاش دختر بودیم که یه شبه زن میشدیم به زندگیمون میریسیدیم (اینم از اون آرزوها بودا)ولی میگن خاطرات دوران آموزشی از یاد نرفتنیه من یه کم آلزایمر دارما ولی سعی میکنم یادم بمونه که بعدا بنویسم براتون..ایشاالله برام دعا کنید ،یا علی من آغوش به رويت گشودم و گفتم : جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم میلی نوشت: وقتی آمدی نــه چــتــــــــــــــر با خــود داشــتی یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد و جواب دورنگی را با کمتر ازصداقت ندهم یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست...! برای تویی که بیشتر از جانم دوستت میدارم
دختر یک دنیا مهر نثارش کرد.
مرد گفت: «برایم بسیار ارزشمندی».
دختر در دلش شوری به پا شد و گفت: «دوستت دارم».
مرد گفت: «محبتی که میان ما شکل گرفته حیف است بی ثمر باشد؛ اجازه بده پای از خیال بیرون گذارم و برایت یک مرد واقعی شوم».
دختر باور کرد و از شرم نگاهش را دوخت به زمین.
مرد گفت: «اجازه بده برایت واقعی شوم چون برایم بسیار عزیزی».
دختر سکوت کرد اما در دلش فریاد کشید: «تو را می خواهم به وسعت دوست داشتن».
مرد گفت: «قدری نزدیک تر بیا».
دختر گفت: «جور نمی شود».
مرد گفت: «همت می کنیم و جور می شود».
دختر اجازه داد و قدری نزدیک تر شد.
دست هایشان در هم چرخید و مهربانی جاری شد.
ناگهان پاسبان شب از راه رسید.
مرد، پاسبان را که دید از مهر گریخت و به دختر گفت: «من با تو هیچ نسبتی ندارم».
چیزی در وجود دختر مرد.
پاسبان، دختر را به جرم خوش باوری به زندان برد.
![]()
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!و این رنج است
![]()

U Blushed.. U Look Down And Smile
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."
U Were Knitting And U Laugh At Me
U Smile At Me
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
With Our Hand Crossing Together
I Didn''''t Say Anything But Cried...
Because U Said U Love Me !!!
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore ![]()
![]()

![]()
در آن روزها، حتی یک سلام
به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد
گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به
شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن
پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
در
۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین
بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی
رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست
های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها
در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،
پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر
بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر
در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر
مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ
التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که
پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر
کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره
شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی
ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد.
زن
پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد
و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
مرد
با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا
پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: ![]()
![]()
![]()
ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتم : آزادي
ــ از تنهايي ؟ گفتم : همزباني
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستي ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتی جدايي ؟ سکوت من تو را ا شکست و به گريه انداخت .
به چشمانم نگاه کردی و گفتی بگو ...
و نــه چمـدان
"مـــن عاشـــقت شدم"
از کجـــا بایَــد می فــهمیــدم مسافـری؟!![]()
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بیزبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازَش عشق می بارد به اسرارعشق پی بُرد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز میشود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



