حق با تو بود!!
...آنانی که وقتی هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم نیستند...
...آنهایی که وقتی هستند،نیستند و وقتی که نیستند،هم نیستند...
...آنانی که وقتی هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم هستند...
...آنانی که وقتی هستند،نیستند و وقتی نیستند،هستند...
رها کنید پرنده های آسمون ندیده رو..برو..!!!!
...آنانی که وقتی هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم نیستند...
...آنهایی که وقتی هستند،نیستند و وقتی که نیستند،هم نیستند...
...آنانی که وقتی هستند،هستند و وقتی که نیستند،هم هستند...
...آنانی که وقتی هستند،نیستند و وقتی نیستند،هستند...

میلی نوشت:
سلام ..ایام شهادت مادر سادات رو به شما عزیزای دلم تسلیت میگم..التماس دعا
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت
و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود
را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام
به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد
گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به
شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن
پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.
همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار
نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر
حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
در
۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین
بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی
رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست
های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها
در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،
پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر
بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر
در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر
مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ
التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که
پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر
کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره
شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی
ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد.
زن
پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد
و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
مرد
با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا
پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
خاطراتم را جستجو میکنم . . .چه زود گذشت . .
یادته اولین شبی که دیدمت، مثل همیشه آروم و ساکت..
چقدر حرف زدیم باهم . . .
از خودمون گفتیم.. از دلتنگی، از دوست داشتن، از تنهایی.و خیلی چیزای دیگه ..
چقدر احساس نزدیکی کردم بهت ..
اون شب خیلی حرفا تو دلامون موند بیشترشو نگفتیم بهم.. چرا ؟
اما با نگاهمون قول دادیم . . که برای هم باشیم . .
عهد کردیم که باهم کامل بشیم . . .
به زبان نیاوردیم ولی قلبمون برای هم میتپید . .
هر دو این احساس دوست داشتن رو باور کرده بودیم
ولی انقدر مغرور بودیم که نمیخواستیم چیزی بگیم ..
<< چه افکار بچه گانه ای >>
روزها گذشت و گذشت . .
تا اینکه اون شب لعنتی رسید. .
یادم نمیره .. تا الان که نرفته ..
اما شاید یه روز مثل خیلی چیزای این دنیا اونم فراموش شه !!
گفتی میرم..برم بهتره..چقدر اون لحظه دوست داشتم بگم نه..
اما سکوت کردم
گفتی به یادم باش . .
سکوت کردم
بهم گفتی که قول دادی محکم باشی ..
میخواستم بهش بگم بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
ولی بازم سکوت کردم..
از من پرسید
بعد از من چیکار میکنی ؟ گفتم معلومه زندگی
سکوت کرد...سکوت کردم
نگاهم کرد . . . نگاهش کردم
لبخند زد . . . لبخند زدم
گفت پس برم ؟ گفتم برو
قبلش حرفی نداری ، نمیخوای چیزی بگی . . . ؟
چقدر حرفها داشتم باهاش اون لحظه . .
<< مواظب خودت باش >>
سکوت کرد . .
بعداز چند لحظه پرسید
<< دوستم داری >>
چرا گفتم نه ؟
کاشکی میگفتم چقدر میخواهمش
لحظهٔ آخر بود هر دو ساکت هر دو مات
با نگاهش پرسید همین ؟
گفتم این رسم روزگاره ..
هر دو یه نفس عمیق کشیدیم تا بگیم محکمیم
دستمون نگاهمون و راهمون برای همیشه از هم جدا شد . .
میلی نوشت:
سلام..متن بالا مث خیلی از پستای این وبلاگ مال خودم نیست،فک کنم کار م مقدس باشه،نمیدونم
یهو دیدم یه پست موقت گذاشته آره حرف خودشه، من که اومدم بگم دارم میرم آموزشی سربازی
دیروز تقسیممون کردن، صبح بودا ولی شانس سگی سگی ما افتادم تکاوری نیروی زمینی ارتش لواسون،
ای داد مث بقعه آرزوهام که آخرش اونی نشد که میخواستم اینم روش،عیبی نداره ما هم خدایی داریم..
الهی شکر،در کل عرض شود که حداقل دوماهی نمیباشییم قراره تو این مدت دوماهه مرد بشیم هه کاش
دختر بودیم که یه شبه زن میشدیم به زندگیمون میریسیدیم (اینم از اون آرزوها بودا)ولی میگن خاطرات دوران
آموزشی از یاد نرفتنیه من یه کم آلزایمر دارما ولی سعی میکنم یادم بمونه که بعدا بنویسم براتون..ایشاالله
برام دعا کنید ،یا علی
من آغوش به رويت گشودم و گفتم : جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم
میلی نوشت:
وقتی آمدی
نــه چــتــــــــــــــر با خــود داشــتی
نــه روزنـــامهیادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب دورنگی را با کمتر ازصداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بیزبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازَش عشق می بارد به اسرارعشق پی بُرد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز میشود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست...!
برای تویی که بیشتر از جانم دوستت میدارم



دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه
درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط
کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند
اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر
مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر
آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا
بيايد.........
پس یادتان باشد ارزش شما خیلی بیشتر از اینهاست خودتان را ارزان نفروشید.
.
آِی آبجیه زمین خوردم یادته شما هم اون بالامالاها بودی؟سبک شدی یعنی خودتو سبک کردی و با یه باد،
یواش افتادی زیر پای بی افت همون چش خوشگله که برات چشمک میزد یا تو نت قربون صدت میرف و دلتوبرد همون..اونم یه کم نوازشت میکنه و باهات مهربونه ولی به جاش یه گاز میزنه میندازدت تو جوب انوخته که میای بلاگ میزنه با قالب مشکی و عکس یه دختره که طناب دور گردنشه هیم دادوغار میکنه که آی همه چیزم بودی همه کسم بود تنهام گذاشت و این خوزعبلا که اسمشو نمیدونم کی اول گذاشت عشق..
زيرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم .
وصیت چارلی چاپلین به دخترش...
يك روز يك نفر در ساحل دريا شتابان به اين طرف و آن طرف مي دويد,خم ميشد چيزي برميداشت و به طرف دريا پرتاب ميكرد شخصي كه مدتي كار او را زير نظر گرفته بود جلو آمد و گفت الان چند دقيقه است دارم تو را تماشا ميكنم ولي منظورت را از اين حركات نمي فهمم امكان دارد برايم توضيح دهي؟سرش را بالا گرفت لبخندي زد و گفت الان زماني است كه آب درياها بالا مي آيد و صدفها چون سبك هستند روي شنها مي افتند و ديگر نمي توانند به آب برگردند دارم به آنها كمك مي كنم.
اين دفعه با تعجب به او گفت خب همه جاي دنيا آب دريا بالا مي آيد و ممكن است صدفهايي از آب خارج شوند ولي تو فقط به تعداد كمي از آنها كمك مي كني.انجام دادن يا ندادن اين كار فرقي نمي كند داري وقت خودت را بيهوده تلف مي كني.
اما او يك بار ديگر خم شد يكي ديگر از صدفها را برداشت و به آب انداخت و گفت اما براي اين يكي فرق كرد